کتاب "ریاض القدس"جلد دوم صفحه ی323.اکتاب"رمزالمصیبه"آیت الله موسوی دهسرخی اصفهانی جلد سوم صفحه سیصد و بیست و یک"چون اولاد رسول و ذراری فاطمه بتول ع رادرخرابه ی شام منزل دادند، آن غریبان ستمدیده و آن اسیران داغدیده، صبح و شام برای جوانان شهید خود در ناله و نوحه بودند. عصرها که می شد آن اطفال خردسال یتیم درب خرابه صف می کشیدند، می دیدند که مردم شام دست اطفال خود را گرفته آب و نان تحصیل کرده به خانه های خود می روند. آن طفلان خسته مانند مرغان پر شکسته دامن عمّه را می گرفتند که ای عمّه، مگر ما خانه نداریم؟ مگر بابا نداریم؟در میان آنها دخترکی بود از امام حسین ع به نام فاطمه بنت الحسین *یا رقیه بنت الحسین،دعوای اسمی و سنی نداریم...تا آنجا که میفرماید:"چون به شام خراب رسیدند مجلس یزید دیدند و در ویرانه منزل کردند،دل نازک آن دختر در خرابه به تنگ آمد*در یک شبی شور دیدن پدر به سرش افتاد،در کنج خرابه زانو بغل گرفت،از هجر پدر اشک میریخت، از این مقوله به خیال پدر گفتگو داشت،سر روی خاک غمناک نهاد،آنقدر گریه کرد که زمین از اشک چشمش تر و گل شد،در این بین به خواب رفته و خواب پدر رادید که سر پدر در میان طشت درپیش روی یزید است و با چوب به لب و دندان پدر میزند و سر پدر در زیر چوب استغاثه ی به درگاه خدا میکند.آن صغیره ی مظلومه ازدیدن سر پدر و خوردن چوب به فزع درآمد،با وحشت از خواب بیدارشد،چنان صیحه کشید که خرابه نشینان پریشان شدند،فریاد میکرد:ای پدر غریب من! ای طبیب دردهای من! عمه و خواهر به گرد او حلقه زدند و سبب گریه و ضجه ی او را پرسیدند،گفت:الان پدر مرا بیاورید؛نور چشم مرا حاضر کنید.عمه الان در خواب دیدم که سر بریده ی پدرم در حضور یزید است و دارد چوب بر لبان وی میزند،من سر بابایم را میخواهم.هرچه خواستند وی راساکت کنند ممکن نشد،ناله اش دم به دم بیشتر میشد،امام سجاد پیش آمد و خواهر را در بر گرفت و به سینه چسباند و تسلی میداد که نوردیده صبر کن،آنقدر از گریه دل مارا مسوزان؛آن مظلومه آرام نمیگرفت،آنقدر گریه کرد تا در دامان زین العابدین غش کرد.امام به گریه درآمد،اهلبیت رسالت به شیون درآمدند،آن ویرانه از ناله ی اسیران یکپارچه گریه شد،دختر بیهوش،مخدرات در خروش؛به سر میزنند،به سینه میکوبند،خاک بر سر میریزند و گریبان میدرند؛صدای ایشان به کاخ یزید رسید.طاهر بن یزید دمشقی میگه یزید سربرداشت گفت:طاهرچه خبر است؟گفتم:نمیدانم در خرابه ی اسیران چه اتفاقی افتاده که در جوش و خروشند! یزید غلامی فرستاد که برو خبر بیاور و احوال بپرس.غلام خبرآورد که دختر صغیره ای از امام در خواب،پدر را دیده و آرام و قرار ندارد،بس که گریه کرده.آن خبر را برای یزید نقل کرد؛یزید تا این خبر را شنید،گفت:پدر میخواد؟"ارفعوا راس ابیها الیها..."*از خانم ها میپرسم! دختر خانم ها اگر جلو چشمت ببینی بابات زمین خورده،دختر نفسش بند میاد اصلا،جون دختر به باباش بسته ست،درست میگم خانم ها؟امان از وقتی که ببینه مثلا یه اتفاقی داره برای باباش میفته،*نمیدونم ترجمه کنم یا نه؟ طَرَحَ یَطرَحُ یعنی پرتاب کردن،حجر هم یعنی دامن...یزیددستور داد بابا میخواد :" ارفعوا راس ابیها الیها واطرحوا راس الحسین بحجرها" سر رو آوردن جلوی این نازدانه گذاشتن؛یه وقت دیدن این نازدانه خم شد لباش رو، رو لبای باباش گذاشت، با یه دست سر بابا رو گرفت،با یه دست اونقدر به لبا زد...
چون نوای نی، نوایم سوخته این زمین داغ است پایم سوخته
برچسب: کتاب ریاض القدس,دانلود کتاب ریاض القدس,خرید کتاب ریاض القدس,متن کتاب ریاض القدس,دانلود کتاب مقتل ریاض القدس,كتاب رياض القدس في محاسبة النفس,
نویسنده: زهرا جعفرینژاد