خرید بک لینک

انسانها برای رسیدن به عزت و سربلندی باید تنها به خداوند پناه ببرند همانگونه که شهدا اینگونه عمل کردند و به بالاترین درجه انسانیت رسیدند. وی در ادامه به بیان خاطراتی از شهدای جنگ تحمیلی پرداخت و افزود: یکی از روحانیون و دوستان خاطرهای از یکی از شهدای هشت سال دفاع مقدس را بیان کرد که بسیار تأثیرگذار و آموزنده است. عضو سیره تفحص شهدا ادامه داد: در زمان هشت سال جنگ تحمیلی یکی از رزمندگان جوان به بیان مشکلی پرداخت که طی آن با اصرار یکی از روحانیون به تشریح آن پرداخت و آن مشکل بدن خالکوبی شده وی بود که از آن شرمسار شده بود. رسولپور ادامه داد: راوی این خاطره میگوید با دیدن بدن خالکوبی شده این جوان از وی ناراحت شده و او را به برگشت از جبهه دعوت کردم زیرا معتقد بودم که جبهه جای اینگونه افراد نیست. وی به نقل از روای خاطره ادامه داد: جوان رزمنده با اظهار شرمساری گفت که خدا بسیار مهربان و بخشنده است در حالی که شما از من ناراحت و دلگیر هستید. رسولپور اظهار کرد: بر اساس سخنان راوی خاطره، جوان رزمنده پیامی مبنی بر اعلام شهادتش تا ساعاتی دیگر و وصیت دیدن پیکرش توسط یکی از دوستان داده بود و وقتی راوی بر جنازه رزمنده میرود جز تکههای از گوشت سوخته شده اثری نبود. عضو سیره تفحص شهدا عنوان کرد: جوان رزمندهای که بدنش دارای خالکوبیهای زیادی بود با روی آوردن و عشق به خداوند پاک و مطهر به درجه شهادت رسید و این اتفاق درس بزرگی بود که فرهنگ شهادت به همه اختصاص دارد نه عدهای خاص. رسولپور در بخش دیگری از سخنان خود با بیان اینکه خداوند عزت را در اختیار خود انسانها گذاشت، بیان کرد: عزت انسان را سربلند میکند و شهدا کسانی بودند که با گذشتن از خواستهها، آرزوها و هواهای نفسانی به عزت شهادت دست یافتند. وی در ادامه به نقل خاطرهای از شهید 13 ساله مرحمت بالازاده سخن گفت و افزود: مرحمت بالازاده با 13 سال سن برای حضور در جبهه با مخالفت جدی فرماندهان روبرو شد و با شنیدن اینکه تنها شخص مجوزدهنده رئیس جمهور است به تهران رفت تا مجوز حضور در جبهه را کسب کند. رسولپور ادامه داد: در آن زمان مقام معظم رهبری، رئیس جمهور کشور بودند و مرحمت بالازاده به تهران رفته و در مقابل دفتر ریاست جمهوری منتظر ماند تا مقام معظم رهبری با توجه به شلوغی جمعیت اطراف وی متوجه شده و به سراغ وی رفتند. عضو سیره تفحص شهدا گفت: مقام معظم رهبری با شنیدن سخنان بالازاده با نوازش وی از وی خواستند که به جبهه نرود زیرا سن وی برای حضور در جبهه بسیار پایین بود. رسولپور یادآور شد: وقتی مرحمتزاده با توصیههای مقام معظم رهبری مواجه شد طی سخنان عجیب و تأثیرگذاری به مقام معظم رهبری گفت اگر مخالف حضور من در جبهه هستید پس بگویید روضه حضرت قاسم(ع) دروغ است و آن را نخوانند. وی بیان کرد: مرحمتزاده 13 ساله عنوان کرد که ما با فرهنگ عاشورا و روضه بزرگ شدهایم و عشق به خدا و امام حسین(ع) در وجود ما ریشه دوانده است. رسولپور افزود: این جوانان و نوجوانان دست از هواهای نفسانی برداشته و به بلوغ فکری و مذهبی دست یافتهاند و به درجه رفیع شهادت رسیدند. وی در پایان خاطرنشان کرد: امروز برای رسیدن به کمال انسانی باید دست از گدایی نفسانی برداشت تا عزتمند و سربلند شد. انتهای پیام/

نوجوان 13 سالهای که «مین» دست و پایش را قطع کرده بود ملحفهپیچ به بیمارستان آوردند. نتوانستم از دست یا پایش برای تزریق سرم رگ بگیرم در نهایت مجبور شدم که سرم را به گردنش تزریق کنم او در حالی که به من نگاه میکرد با لحنی خاص و آرام گفت...

گفتههای بالا بخشی از خاطرات دکتر «اعظم دبیریان» از اعضای هیأت علمی دانشگاه پرستاری و مامائی شهید بهشتی است که در دوران جنگ تحمیلی عراق علیه ایران دانشجو بوده است.

دبیریان در گفتوگو با خبرنگار سرویس «فرهنگ حماسه» خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) میگوید: در دوران مبارزات انقلاب اسلامی دانشجوی پرستاری بودم. هنگامی که قیام مردم ایران علیه رژیم طاغوتی پهلوی به پیروزی رسید و به دنبال آن انقلاب فرهنگی رخ داد از دانشگاه علوم «باتمانقلیچ» آن زمان به دانشگاه دیگری آمدیم. در رشته پرستاری در حال ادامه تحصیل بودیم که رژیم بعثی عراق به ایران حمله کرد. از آنجایی که یکی از اساسیترین نیازها در سال نخست جنگ تحمیلی حضور پزشکان، پرستاران و امدادگران در جبهه بود به همراه خواهرم و چند تن از دوستانم داوطلبانه به کرمانشاه رفتیم و در یکی از بیمارستانهای این شهر مشغول مداوای مجروحان شدیم.

بند انگشت مجروحان در میان لباسها

روی هم رفته مدت شش ماه را به صورت دورهای گذراندیم. به این صورت که هرگاه عملیاتی طراحی و اجرا میشد در مناطق جنگی حضور مییافتیم. بیشترین حضورم در مناطق علمیاتی جنوب کشور بود. یادم میآید ما در بیمارستان «شهید بقایی» اهواز مستقر بودیم. این بیمارستان در 45 کیلومتری خرمشهر و در وسط دود و آتش خمپاره دشمن قرار داشت. برای آنکه منظم به مجروحین رسیدگی کنیم ساعتهای حضورمان را در بخش شیفتبندی کرده بودیم و پس از پایان شیفتهایمان در آشپزخانه یا رختشورخانه بیمارستان فعالیت میکردیم. ابتدا برخی از بچهها در رختشورخانه راحت نبودند چرا که هنگام شستن لباسهای مجروحین تکههایی از اعضای بدن آنها را پیدا میکردند. به عنوان مثال در بیشتر مواقع بندهایی از انگشتان قطع شده مجروحین را در بین لباسهایی که میشستیم، پیدا میکردیم. اما رفته رفته به این وضع عادت کردیم.

مادرم به سادگی شهادت پسرش را پذیرفت

یکی از مواردی که موجب میشد همواره من و خواهرم اضطراب و دلهره داشته باشیم این بود که همزمان دو تن از برادرهایم و پسرعمویم هم در جبهه حضور داشتند. هنگامی که مجروح میآورند احساس میکردیم که شاید برادرها یا پسر عمویمان باشد. وقتی هم برادرم شهید شد برخلاف آنکه من مجروحان و شهدای بسیاری را از نزدیک دیده بودم به سختی توانستم شهادت او را بپذیرم این در حالی بود که مادرم به سادگی شهادت پسرش را پذیرفت.

درسی که از نوجوان 13 ساله گرفتم

در یکی از عملیاتها مجروحان بسیاری را به بیمارستان «شهید بقایی» آوردند. وقتی که رزمندگان مجروحین را به داخل بیمارستان منتقل میکردند، یک نفر آمد و گفت: خواهرم مراقب او باش. به عقب نگاه کردم کسی را ندیدم. بار دیگر یک نفر دیگر از رزمندگان آمد و با عجله گفت: خواهرم مراقب آن مجروح باش. دوباره به این طرف و آن طرف سرک کشیدم اما چیزی ندیدم. برای سومین بار که به من توصیه کردند تا مراقب مجروح باشم از آنها پرسیدم: «اینجا که کسی نیست. میشود به من نشانش دهید؟.» یکی از رزمندگان جلو آمد و ملحفهای را که نوجوانی تقریبا 13 ساله در داخل آن بود نشانم داد. او دست و پاهای خود را در میدان مین از دست داده و حالش وخیم بود.

هنگامی که نزدیکش رفتم تا به او رسیدگی کنم به چشمانم خیره شد و با لحنی خاص و آرام گفت: «من رفتنی هستم به دیگر مجروحان رسیدگی کنید». منقلب شده بودم، به حرفش گوش ندادم و خواستم هر طوری که شده به او رسیدگی کنم. اولین کاری که باید انجام میدادم تزریق سرم به او بود. اما هر دو جفت دست و پایش قطع شده بودند و نمیشد رگی پیدا کرد تا سرم را به آن زد. در نهایت توانستم از گردنش رگ بگیرم و سرم را از آنجا به بدنش تزریق کنم. این نوجوان 13 ساله که در آخرین دقایق عمرش در یک جمله کوتاه درس ایثار داده بود بعد از 15 دقیقه شهید شد. اما همچنان صحنهای را که به چشمانم خیره شد و آن جمله را گفت، به یاد دارم.

باید آموزههای دفاع مقدس را تبیین کنیم

امروزه این ضرورت احساس میشود که آموزههای هشت سال دفاع مقدس را بازگو و تبیین کنیم چرا که هشت سال دفاع مقدس الگوی رفتاری پیش روی تمام ملت ایران است که همواره باید آن را سرمشق خود قرار دهیم. از جمله این درسها، بنبست شکنیها، درک درست از شرایط حساس در تنگناها، ایثار و نفی منفعتطلبیهای فردی بود.

محاصره بیمارستان و داروهای کمپوتی مجروحان

هیچ وقت یادم نمیرود که مدت چهار یا پنج شب و روز بیمارستان شهید بقایی در محاصره بود و هیچ مواد غذاییای نمیرسید. با پزشکان تصمیم گرفتیم تا از کمپوتهای انبار بیمارستان به عنوان وعده غذایی و دارویی برای مجروحان استفاده کنیم. بن

ابراین تا سه روز آب کمپوتها را به مجروحین میدادیم تا قند خونشان تنظیم شود و تفاله میوههای کمپوت را هم خودمان میخوردیم. دیگر کمپوتهای انبار «ته» کشیده بود بنابراین تصمیم گرفتیم که همان تفالهها را هم به مجروحین بدهیم تا دیرتر دچار شک ناشی از افت قند خون شوند.

اندازه پسر خودم بود ؛ سيزده ، چهارده ساله . وسط عمليات يه دفعه نشست . . .

گفتم : ((حالا چه وقت استراحته بچه ؟))

گفت : بند پوتينم شل شده ، مي بندم راه مي افتم ..

نشست ولي بلند نشد . هر دو پاش تير خورده بود . براي روحيه ما چيزي نگفته بود ..

در خصوص شهید بهنام محمدی: این شهید متولد شهرستان مسجد سلیمان بود؛ که به دلیل شغل پدر به همراه خانواده به خرمشهر مهاجرت، و چند سالی را در خرمشهر زندگی کرده که در این اثنا جنگ تحمیلی آغاز شد.

شهید بهنام محمدی نوجوان 13 سالهای بود که پا به پای رزمندگان مدافع خرمشهر با دشمن بعثی مبارزه کرد، و به خاطر سن وسال کم و رشادتهایی که از خود نشان داد در میان رزمندگان مشهور شد.بیش از 40 سند از حضور و رزم هوشمندانه این شهید در دفاع 34 روزه خرمشهر وجود دارد،ایشان در در تاریخ 28مهرماه سال 1359 بر اثر اصابت ترکشهای خمپاره به قلب و پشت سرش، در خیابان آرش خرمشهر به شهادت رسید.هنگامی که شهید جهانآرا و شهید چمران برای ارائه گزارش خدمت حضرت امام(ره) میرسند، مطالبی را از رشادت و پایمردی این نوجوان خدمت حضرت امام(ره) نقل میکنند، که با ابراز احساسات امام راحل نسبت به شهید محمدی مواجه میشوند.

از آنجایی که زادگاه این شهید بزرگوار شهرستان مسجدسلیمان بود، در همان زمان برای خاکسپاری به مسجدسلیمان منتقل شد، اما به دلیل اینکه در آن دوران (ابتدای جنگ) گلزار شهدای مستقل هنوز تاسیس نشده بود، شهید محمدی در کنار مزار اجداد پدری اش در قبرستان قدیمی مسجدسلیمان به خاک سپرده شد.بعد از پایان جنگ و راهاندازی دفتر نشر آثار دفاع مقدس اقشار مختلف اعم از حوزوی، دانشگاهی، بسیجی و... مسجد سلیمان در مقام تحقیق برآمدند و بهنام را یک چهره ملی یافتند و بهعنوان اولین شهید 13ساله دوران دفاع مقدس شناختند. لذا در صدد برآمدند تا برای الگوسازی برای نسل جوان و نوجوان شهر و کشورمان تمهیداتی بیاندیشند. براین اساس بنده که امام جمعه مسجدسلیمان هستم و حجتالاسلام حاجتی امام جمعه موقت اهواز نامهای را خدمت رهبر معظم انقلاب فرستادیم و پیشنهاد دادیم که در صورت امکان این شهید را با شیوههای نوین و بدون نبش قبر به کنار شهدای گمنام مسجدسلیمان منتقل کنیم.

«بهنام محمدی راد» بهمن ماه سال ۱۳۴۵ در محله کوت شیخ خرمشهر به دنیا آمد. از همان دوران کودکی، با سختیها و دشواریهای زندگی آشنا و موجب شد تا برای مبارزات عالی و ارزشمند در عرصه زندگی آمادگی بیشتر به دست آورد.

وی با وجود همه سختیها با کار، فعالیت و حرفه آموزی انس یافت و کارهایی چون خیاطی، تعمیر ماشین و تعمیر رادیو و تلویزیون را فرا گرفت. بهنام پس از انقلاب در تعمیرگاه سپاه پاسداران به عنوان شاگرد مکانیک مشغول به همکاری شد.

در دوران دفاع مقدس و هجوم دشمنان به خرمشهر، راه مبارزه با متجاوزان را در پیش گرفت، او با همان جسم کوچک اما روح بزرگ و دل دریاییاش به قلب دشمن میزد و با وجود مخالفت فرماندهان، خود را به صف اول نبرد میرساند تا از شهر و دیار خود دفاع کند.

بهنام چندین بار نیز به اسارت دشمن درآمد؛ اما هر بار با توسل به شیوهای از دست آنان گریخت و باز به نبرد و دفاع پرداخت. او با بهره گیری از توان و جسارت خود توانست اطلاعات ارزشمندی از موقعیت دشمن را به دست آورده و در اختیار فرماندهان جنگ قرار میداد.

بهنام علاقه عجیبی به امام خمینی (ره) داشت، به گونه ای که اینگونه سفارش کرده بود: «از بچهها میخواهم که نگذارند امام تنها بماند.»

این نوجوان شجاع و پرتلاش همچنین وظیفه رساندن مهمات به رزمندگان اسلام را نیز برعهده داشت و گاه آنقدر نارنجک و فشنگ بر خود آویزان میکرد که به سختی می توانست راه برود.

سرانجام این نوجوان سیزده ساله دلیر خرمشهری در نخستین سال جنگ تحمیلی بر اثر اصابت ترکش خمپاره در خرمشهر به شهادت رسید.

می خواهم یک قهرمان ملی باشم

مادر بهنام در بیان خاطراتی از این شهید می گوید: دوران انقلاب، نخستین شعاری که یادش میآمد، با اسپری روی دیوار بنویسد، یکی از آن شعارها این بود: «یا مرگ یا خمینی، مرگ بر شاه ظالم.» شاهش را هم، همیشه برعکس مینوشت. پدرش هر چه میگفت که بهنام نرو، عاقبت سربازها میگیرندت، توجه نمیکرد. اعلامیه پخش میکرد، شعار مینوشت و در تظاهرات شرکت میکرد. گاهی نیز با تیر و کمان به جان سربازهای شاه میافتاد.

وی افزود: هنگام آغاز جنگ تحمیلی بهنام سیزده سال و هشت ماه داشت، نخستین فرزندم بود، او در دوازده سالگی به من میگفت: «می خواهم طوری باشم که در آینده سراسر ایران مرا به خوبی یاد کنند و یک قهرمان ملی باشم».

مادر شهید محمدی راد نحوه شهادت فرزندش را اینگونه بیان کرد: روزی کاغذی به من نشان داد که درباره غسل شهادت در آن نوشته شده بود. آرام گفت: مادر مرا غسل شهادت بده! چون می خواهم شهید شوم، تو هم از خرمشهر برو، اینجا نمان میترسم عراقی ها تو را ببرند. یکی از همرزمانش برایم تعریف کرد که 28/ 7/ 59 نزدیک فروشگاه فرهنگیان در خیابان آرش خرمشهر ترکشی به سینهاش خورد و شهید شد.

سهم شهید محمدی راد از غنیمت

سید صالح موسوی (صالی) میگوید: هر وقت اسلحه ژ-3، روی دوشش میانداخت، نوک اسلحه روی زمین ساییده میشد. شبها که روی پشتبام میخوابیدم از من درباره شهادت و بهشت میپرسید. با خود فکر میکردم مگر نوجوان 13- 12ساله از مرگ و شهادت چه تصویری دارد که آرزوی آن را دارد.

هر بار او را به بهانهای از خرمشهر بیرون میبردیم تا سالم بماند، باز غافل که میشدیم میدیدیم به خرمشهر برگشته و در مسجد جامع مشغول کمک است.

سید موسوی ادامه داد: شهر دست عراقیها افتاده بود. در هر خانه چند عراقی پیدا میشد که یا کمین کرده بودند و یا داشتند استراحت میکردند. خودش را خاکی میکرد. موهایش را آشفته میکرد و گریهکنان میگشت. خانههایی را که پر از عراقی بود، به خاطر میسپرد. عراقیها هم با یک بچه خاکی نقنقو کاری نداشتند و گاهی هم میرفت درون خانه پیش عراقیها مینشست، مثل ادای کر و لالها را درمیآورد. دنبال فرصتی بود تا از غفلت عراقیها استفاده کرده خشاب، فشنگ و حتی کنسرو برمیداشت و برمیگشت. همیشه یک کاغذ و مداد هم داشت که نتیجه شناسایی را یادداشت میکرد. پیش فرمانده که میرسید، اول یک نارنجک، سهم خودش را از غنایم برمیداشت، بعد بقیه را به فرمانده میداد.

یک اسلحه به غنیمت گرفته بود. با همان اسلحه، هفت عراقی را اسیر کرده بود. احساس مالکیت میکرد. به او گفتند باید اسلحه را تحویل دهی. میگفت به شرطی اسلحه را میدهم که دست کم یک نارنجک به من بدهید. پایش را هم کرده بود در یک کفش که یا این یا آن. دست آخر یک نارنجک به او دادند. یکی گفت: «دلم برای اون عراقیهای مادر مرده میسوزه که گیر تو بیفتند.» بهنام خندید.

حبیب, [۳۰.۱۰.۱۶ ۰۷:۳۲]

شهید بهنام محمدی

وقتی شهریور 1359 با شایعه حمله عراقیها، بعضی از اهالی خرمشهر همه زندگیشان را به دوش کشیدند و از شهر رفتند، کسی باور نمیکرد که خرمشهر به دست عراقیها بیفتد. اما بهنام 13 ساله تصمیم گرفت بماند. هم میجنگید، هم به مردم کمک میکرد.

بمباران که میشد میدوید و به مجروحین میرسید. با وجود مخالفت فرماندهان، خود را به صف اول نبرد میرساند و چندباری هم به اسارت دشمن درآمد؛ اما هربار با توسل به شیوهای از دست آنان میگریخت.

برای فریب عراقیها میزده زیر گریه و میگفت: "دنبال مامانم میگردم گمش کردم." رزمندههای ایرانی، خیلی از اطلاعات خود درباره ارتش عراق را مدیون بهنام بودند. چون عراقیها که فکر نمیکردند این نوجوان 13 ساله قصد شناسایی مواضع، تجهیزات و نفرات آنها را دارد، رهایش میکردند.

سرانجام 28 مهرماه 59، نزدیک فروشگاه فرهنگیان در خیابان آرش خرمشهر ترکشی به سینه بهنام خورد و قهرمان کوچک خرمشهر، جاودانه شد.

آبان ماه سال 1389 هم مسئولان وقت استان خوزستان، به دلیل محل نامناسب مزار شهید "بهنام محمدی" و برای تکریم بیشتر این شهید نوجوان، مزار او را به صورت قالببندی شده به "تپه شهدای گمنام مسجد سلیمان" منتقل کردند.

وصیتنامه اولین نوجوان سیزده ساله دفاع مقدس

من نمیدانم چه بگویم، من و دوستانم در خرمشهر میجنگیم، به ما خیانت میشود. من میخواهم وصیت کنم هرلحظه در انتظار شهادت هستم. پیام من به پدر و مادرها این است که بچههای خود را لوس و ننر بار نیاورید از بچهها میخواهم امام را تنها نگذارند و خدا را فراموش نکنند به خدا توکل کنند. پدر و مادرها فرزندان خود را اهل مبارزه و جهاد در راه خدا بار بیاورید.

حبیب, [۳۰.۱۰.۱۶ ۰۷:۳۶]

[ Photo ]

حبیب, [۳۰.۱۰.۱۶ ۰۷:۵۳]

مهدی طحانیان، نوجوان سیزده ساله ای بود که در عملیات بیت المقدس در نوزده اردیبهشت 1361 به اسارت دشمن بعثی درآمد. مهدی همان نوجوانی است که یک سال پس از اسارت، در برابر درخواست خانم خبرنگاری بی حجاب برای مصاحبه، خطاب به شرط مصاحبه را محجبه شدن آن خبرنگار قرار داد و او مجبور شد تا حجاب خود را رعایت کند و همرزمش علیرضا رحیمی شعر زیر را خواند:

ای زن به تو از فاطمه این گونه خطاب است ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است

به گزارش «تابناک»، خاطرات مهدی طحانیان که پس از دوران اسارت ادامه تحصیل داد و لیسانس علوم سیاسی گرفت ـ که اکنون از وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی بازنشسته شده ـ از روزهای اولیه اسارت و توصیف او از خرمشهر چند روز پیش از آزادی شنیدنی است. البته خاطرات مهدی به زودی از سوی انتشارات پیام آزادگان چاپ و منتشر خواهد شد، خاطراتی شنیدنی و گاه، بی نظیر که به مناسبت حماسه فتح خرمشهر گوشه هایی از آن را که با خبرنگار ما در میان گذاشته است، تقدیم حضور می کنیم:

پس از آنکه با آتش کاتیوشا که در چند قدمی آتشبار آن بودیم، مستفیض! شدیم، وقتی به یکدیگر نگاه کردیم از چهرههایمان تنها سفیدی چشمانمان معلوم بود و بقیه چهره از دود و خاک و باروت، سیاه شده بود. تازه این حکایت چهره بود و لباسها و موهایمان که قسمت هیچ کافر و مسلمانی نشود که اصلا دیدن نداشتند. گوشهایمان هم حکایت دیگری داشتند، چون کاتیوشا چهل گلوله خود را در حالی که دست و پا بسته در چند قدمی قبضه کاتیوشا بودیم، شلیک کرد. با هر شلیک کاتیوشا، مرگ خود را از خدا میخواستیم ولی لامصبها انگار تمامی نداشتند. اینها به خاطر این بود که به ما بفهمانند شوخی ندارند و حتی میتوانند ما را برای تنبیه و گوشمالی، از پشت جبهه و نزدیکی بصره، به جبهه برگردانند و با ما این کار را بکنند، ولی تصمیم خود را گرفته بویدم و من از خودم خبر داشتم که به هیچ وجه تسلیم خواستههایشان نمیشدم.

همان لحظه معروف که خبرنگار زن مجبور به رعایت حجاب شد

آن روز که دو، سه روز از اسارتم گذشته بود، پس از آن داستان آتشبار کاتیوشا، بلافاصله ما را که سه، چهار نفر بودیم، سوار جیپ کردند و حرکت دادند. کمکم به خرمشهر نزدیک میشدیم و از دور، تک تک ساختمانهایی که سرپا بودند دیده میشدند. در نخلستانهای میان راه، آنقدر نیرو بود که انسان، حیرت میکرد. در یک جایی متوقفمان کردند. نیروهای آن محل را ـ که حدود یک تیپ بودند ـ جمع کردند. کسی که فرماندهی همراهان ما را بر عهده داشت، بلندگو را گرفت و شروع کرد به سخنرانی که: این طفلی را که میبینید، شش ساله است و او را به زور از مهدکودک آوردهاند به جبهه. شما باید بدانید که نیروهای ایرانی همه به زور و اجبار به جبههها میآیند و هیچ انگیزهای برای جنگ ندارند. ایران که با کمبود نیرو روبهرو شده و همواره از شما شکست میخورد، مجبور است به مهدکودکها برود و اطفالی مانند این کودک شش ساله را از آنجا به جبهه بفرستد... .

او همچنان میگفت و نیروهای عراقی با تعجب به من نگاه میکردند. به من که به زعم او شش ساله بودم و از مهدکودک، به جبهه آورده بودند، این نمایشها برایم تکراری بود و در این دو، سه روز اسارت، چند بار با این نمایشها برخورد کرده بودم و میدانستم که چگونه او را «کنف» کنم.

فرمانده در برابر حیرت و بهت سربازان عراقی، به من گفت که خودم جریان به جبهه آوردنم را تعریف کنم. بلندگو را به من واگذار کرد، با توکل بر خدا شروع کردم به صحبت:

ـ من سیزده سالهام و با میل خود برای دفاع از وطن و انقلاب اسلامی به جبهه آمدهام و هیچ کس مرا به زور به جبهه نیاورده است، بلکه من با اصرار و گریه برای اعزام، با رزمندگان همراه شدهام... .

ناگهان نیروهای عراقی مات و مبهوت شدند و دهانهایشان از تعجب بازماند. گاهی به من و گاهی به بغلدستیهایشان نگاه میکردند و شگفتزده بودند.

فرمانده و نیروهای ویژهای که با ما بودند، عصبانی شدند و مترجم هم چپ چپ به من نگاه میکرد و یواش میگفت: مهدی! چه کردی؟ تو را میکشند.

آزاده بزرگوار مهدی طحانیان

من لحظهای نترسیدم و خود را نباختم. با غیض و خشم بلندگو را از من گرفتند و دوباره سوار جیپ شدم و حرکت کردیم. وارد خرمشهر که شدیم، دلم سوخت چون از زیبایی آن شهر بندری، بسیار شنیده بودم ولی میدیدم که شهر کاملا ویران شده است و به جز چند ساختمان سر پا، هیچ ساختمانی پابرجا نبود. تازه ساختمانهایی که پابرجا بودند، هم پر از سوراخ بودند که نشان از ترکشها و بمبارانها بود. شهر از بس خراب شده بود، نمیشد تشخیص داد کجا خیابان است و کجا خانه. خانههای ویرانشده، جولانگاه تانکها و نفربرها و کاملا همسطح زمین شده بودند. از نظر نیرو هم، تا چشم کار میکرد، نیرو بود که مثل مور و ملخ در شهر پراکنده بودند؛ آن هم با حالت آماده و مسلح.

در بین نیروها، افرادی بسیار تنومند و قبراق دیده میشدند

حبیب, [۳۰.۱۰.۱۶ ۰۷:۵۳]

که روی لباسهایشان نوشته شده بود: «حرس الجمهوریه» یا «قوات الخاصه» که نیروهای ویژه و گارد ریاستجمهوری بودند. با دیدن آنها دریافتم که عراق برای رویارویی با حمله رزمندگان اسلام، حتی نیروهای گارد صدام را هم به خرمشهر آورده است.

از نظر تجهیزات نظامی هم، تانک و نفربر و توپ و ... در شهر جولان میدادند و یا در حال آماده شدن بودند. در میان آنها، تانکها و نفربرهای بسیار نویی بودند که هنوز.... آنها برداشته نشده بود و حتی پلاستیکشان هم دست نخورده بودند.

با دیدن آن همه نیرو و تجهیزات، یک لحظه به خودم گفتم: خدایا بچههای ما چگونه میخواهند با این همه نیرو و تجهیزات بجنگند و خرمشهر را بگیرند؟ خدایا مگر خودت کمک کنی. جیپ ما متواری در شهر حرکت کرد و من با دیدن این صحنهها، همه چیز دستم آمد که عراق، به هیچ وجه نخواهد گذاشت خرمشهر، آزاد شود. پس از چند دقیقه، جیپ متوقف شد و من را از آن پیاده کردند و دو، سه نفر همراهم را در همان جا گذاشتند. من بودم و چند نفر از نیروهای ویژه و فردی که فرماندهی آنان را بر عهده داشت و یک مترجم که گویا عراقی بود؛ اما بسیار خوب فارسی حرف میزد و ترجمه میکرد. من در میان آنان بودم و از میان محلها و خانههایی که سرپا بودند، رد میشدیم؛ آن هم از سوراخهایی که در دیوارهای بین خانهها بود و من که قدم کوتاه بود، به راحتی از سوراخها رد میشدم، ولی آنها که قدهای بلندی داشتند، مجبور بودند با خم شدن، رد شوند.

پس از مدتی پیادهروی در میان خانهها و ساختمان مخروبه به کنار رودخانه رسیدیم و درون ساختمانی شدیم بزرگ و چند طبقه که جای جای آن نشان از ترکشهایی داشت که در جنگ به آن خورده بود.

نمیدانستم آن محل کجاست. آسانسوری بود که داخل آن شدیم و ما را به زیرزمین برد. در آسانسور که باز شد، چند نفر که بسیار تنومند و هیکلی بودند، شروع کردند به تفتیش نیروهایی که مرا آورده بودند و حتی اسلحه آنها را هم گرفتند. سپس ما را به کمی جلوتر هدایت کردند و فرمان توقف در پشت در بزرگی دادند که بسته بود.

نمیدانستم چه میشود و چه اتفاقی خواهد افتاد یا چه کسی میخواهد مرا ببیند و به من چه خواهد گفت؛ اما از آن همه پرستیژ و تفتیش، معلوم بود که اینجا شخصیت برجستهای از عراق است و یا اتفاق خاصی میافتد. یک ذره هم نمیترسیدم، چون خودم را برای همه چیز آماده کرده بودم و از لحظه اول اسارت با خود شرط کرده بودم که تنها در اندیشه عزت جمهوری اسلامی ایران باشم و اجازه ندهم آنها مرا به خوراک تبلیغاتی خود تبدیل کنند.

چند دقیقه بدون آنکه بدانم آنجا کجاست و چه خواهد شد، در همان محل، ایستادیم و هیچ کس هم حرفی نمیزد و من که زیرچشمی افراد اطرافم را نگاه میکردم، میدیدم که هیچ کس تکان نمیخورد؛ انگار مجسمه بودند! و این در حالی بود که نیروهای ویژه آن محل، پیرامون ما را احاطه کرده و خشک و نظامی به من نگاه میکردند.

مهدی طحانیان در سیزده سالگی زمانی که به اسارت گرفته شده بود

ناگهان آن در بزرگ باز شد و سالنی بزرگ و کشیده در برابر چشمانم ظاهر شد، با یک میز بزرگ بیضی شکل در وسط آن که دورتادور میز افراد ارتشی نشسته بودند و از قبه و درجههایشان معلوم بود که باید فرماندهان یگانها و لشکرهای عراقی باشند. روی دیوارها هم نقشههای بسیار بزرگ نظامی چسبیده شده بود. در قسمت ته سالن و بالای میز، فردی ارتشی با هیکل درشت و لباس نظامی که دهها قپه بر دوش و سینه داشت در حال توضیح دادن نقشهای بود که در مقابلش بود و همه، سراپا گوش بودند و محو سخنان او. فهمیدم آنجا اتاق جنگ عراق است.

پس از چند دقیقه که همانجا جلوی سالن ایستاده بودیم و او توضیح میداد، با پایان گرفتن سخنانش روی صندلی خود نشست. بعد نگاهش که به من افتاد، شروع کرد به خندیدن. بلند شد و در حالی که میخندید به طرف من آمد. هرچه به من نزدیک میشد، صدای خندههایش بیشتر میشد و وقتی به من رسید، دیگر قهقهه میزد و ریسه میرفت.

بقیه فرماندهان هم با قهقهههای او شروع کردند به خندیدن و قهقهه و این در حالی بود که مرا نگاه میکردند و به یکدیگر نشان میدادند. اتاقش پر شد از قهقهه و صدای شلیک خندههای مستانه او و فرماندهان عراقی داخل سالن. نمیدانستم به چه میخندند، اما خیلی خشک ایستاده بودم. سرم بالا بود و خودم را محکم نشام میدادم و پلک نمیزدم، نکند نشانه ضعف من باشد.

به من که رسید، همچنان قهقهه میزد که همه اتاق با قهقهههای او میلرزید. چند لحظه بعد، جملهای به زبان عربی به سربازها گفت و ناگهان مرا کشیدند و از کنار او بردند. نمیدانستم کجا میبرندم. پس از یک راهرو، دری باز شد و دیدم حمام است که در یک لحظه مرا به داخل آن هل دادند. سرم را زیر دوش گرفتند و آب را باز کردند!

ناگهان با فشار آب، خاک و گل و باروت با رنگ سیاه از سرم به روی زمین ریخته شد و نفسی کشیدم تا میخواستم سرم را بشویم ناگهان مرا از زیر دوش بیرون کشیدن

حبیب, [۳۰.۱۰.۱۶ ۰۷:۵۳]

د و در حالی که هنوز آب و گل از سرم میریخت، حولهای به من دادند تا سرم را خشک کنم. همانطور که سرم را خشک میکردم، مرا دوباره به همان سالن و نزد آن فرمانده که نمیدانستم چه کسی است، بردند؛ این جریان فقط چند دقیقه طول کشید چون وقتی به آنجا رسیدم، او هنوز در همان محل ایستاده بود.

به او که رسیدم و مقابلش ایستادم، دوباره از سر تحقیر خنده ای زد که باز هم اطرافیان او هم شروع کردند به خنده. از من پرسید که چند سالهام و مترجم برای من ترجمه کرد. پرسید: چه جوری به جبهه آمدم؟ گفتم: داوطلبانه و با خواست خود به جبهه آمدهام. (متطول) او باز هم قهقهه زد و در بن قهقهههایش از من پرسید که آیا تو با این سن و سال نترسیدی به جبهه بیایی و با این پهلوانان و قهرمانان بجنگی؟

ناگهان خدا به دلم انداخت که پاسخ او را بدهم؛ آن هم پاسخی دندانشکن. گفتم: ما که نیامدهایم با هم کشتی بگیریم. اینجا صحنه جنگ است. شما یک تیر میاندازید و من هم یک تیر. چون من کوچک و دارای هیکل ریزی هستم، از تیرهای شما در امان خواهم بود، اما شما که هیکلهای درشت دارید به راحتی هدف تیرهای من قرار میگیرید.

مترجم سخن مرا در حالی که میلرزید و رنگ چهرهاش سفید شده بود، ترجمه کرد و آن فرمانده با شنیدن جمله مترجم، ناگهان خنده بر لبش خشکید و صدای قهقههاش خاموش شد و آن همه سرمستی و غرور، محو شد.

نگاهی خونآلود به من کرد. انگار تیر خلاصی به او زده باشم، قاتی کرد و خیلی به او برخورد. یکی از دلایل آن، این بود که من یک نوجوان سیزده ساله اسیر، با آن جثه نحیف و لاغر که چندین روز شکنجه شده و بدون آب و غذای درست حسابی رنجها کشیده بودم و با آن وضع لباس و سر و صورت، او را در برابر آن همه فرماندهانش، کنف کرده و پاسخی دندانشکن به او داده بودم.

نگاهش شیطانی و غضبناک بود، ولی من اصلا خم به ابرو نیاوردم و خود را به خدا سپردم، چرا که میدانستم این پاسخ را خدا به من الهام کرده بود. با عصبانیت جملهای به زبان عربی به مأموران گفت و برگشت و رفت تا سر جایش بنشیند. وقتی برگشت، احساس کردم شکسته شده است آن هم در میان آن همه فرمانده و نیروهای خود.

مرا سریع از آنجا دور کردند و در بالا از راه خرابهها به جیپ رساندند. در بین راه، مأموران که بسیار عصبانی بودند، چپچپ به من نگاه میکردند و با غضب و خشم و عجله من را همراهی میکردند. مترجم هم شروع کرد به هشدار که: مهدی! چه گفتی؟ چرا این کار را کردی؟ نمیدانی این کی بود؟ تو را خواهند کشت. چرا به خودت رحم نکردی؟

اما من تنها به انگیزه اسلام و رضایت امام خمینی(ره) فکر میکردم و تنها به فکر اندیشه عزت اسلام و انقلاب بودم. با سخنان مترجم دریافتم که به خوبی آن فرمانده را شکست دادهام وخود را برای شهادت آماده کردم.

در راه بازگشت باز هم شاهد نیروهای مزدوران و مسلح و آماده و تجهیزات بیشمار عراق در خرمشهر بودم و در حالی که از کار خودم خوشنود بودم احتمال نمیدادم که خرمشهر آزاد شود. مگر آنکه خدا کمک کند. این موضوع گذشت و به عقب جبهه آورده شدیم. چند روز بعد و پس از بارها شکنجه به اردوگاه عنبر برده شدیم و در آنجا بود که بلندگوهای اردوگاه، اطلاعیهای از رادیو عراق پخش کردند که عراق از خرمشهر عقبنشینی کرده و آنجا بود که دریافتیم نیروهای رزمنده ایرانی، خرمشهر را فتح کردهاند.

نخست باور نمیکردیم، چون من با چشمهای خودم آن همه نیرو و تجهیزات بیشمار را دیده بودم و شاهد جلسات سران ارتش بعث در آن سالن بودم که آن فرمانده عالیرتبه، با جدیت نقشه را برای آنان بازگویی کرد که نشاندهنده حساسیت موضوع بود. با شنیدن چند باره خبر از رادیو عراق، باور کردم که به راستی خرمشهر آزاد شده است و عزیزان رزمنده توانستهاند خرمشهر را آزاد کنند؛ فتحی که جز به یاری خداوند، میسر نبود و به قول امام خمینی، «خرمشهر را خدا آزاد کرد».

آن روزها گذشت و من همچنان در اندیشه بودم که آن فرمانده که در برابر من شکست خورد، چه کسی بود تا آنکه سال 67 یا 68 بود که ناگهان خبر رسید که «عدنان خیرا...»، وزیر دفاع عراق در یک سانحه هوایی کشته شده است.

هنوز هم برایم مهم نبود؛ اما وقتی عکس او را در روزنامهها و تلویزیون عراق دیدم، دریافتم که آن فرمانده در آن سالن که قهقهه میزد و با کمک خدا، توانستم قهقهههایش را خاموش کنم، کسی نبوده است ،جز عدنان خیرا... که به عنوان شخص اول نظام پس از صدام برای دفاع از خرمشهر به آنجا آمده بود.

چند سال پس از آزادیام که به خرمشهر رفتم، ما را به موزه دفاع مقدس خرمشهر بردند و من به دنبال آن ساختمان بودم. به متصدی آنجا، جریان خود را گفتم و از او پرسیدم: آیا این موزه آسانسور هم دارد؟

پاسخ داد: بله. این ساختمان تنها ساختمانی در خرمشهر بوده که پیش از جنگ آسانسور داشته است. در آنجا بود که دریافتم، محلی که من با عدنان خیرا... ملاقات کردهام، همین موزه کنونی دفاع مقدس خرمشهر بوده

حبیب, [۳۰.۱۰.۱۶ ۰۷:۵۳]

که در آن زمان به عنوان قرارگاه فرماندهی ارتش عراق در خرمشهر از آن استفاده میشده است.

خبرهای مرتبط

«شهناز» با همان لباس سفید آخرین عکس هایش را گرفت و...

بازگشت به بالای صفحه

0

برچسب: نویسنده: زهرا جعفری‌نژاد تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 18:33

صفحه بندی